یا مبین
آن کسی که پرده ابهام را از هستی بر می دارد.
درپس کوچه های ذهن دنبال کسی می گردم که با او درددل کنم .
دردلم گمشده ای هست که تا اورا نیابم آرام نمیگیرم
...فکر میکنم ، بازهم فکر میکنم وحساب وکتاب می کنم وباز گیج میشوم
شاید همه چیز بهم بخورد وشاید چیزی مرا درهم بگیرد که خودم هم نفهمم
شاید حسابم درست از آب درنیاید وشاید....
بین واقعیت وذهنیت چقدر فاصله هست ؟
همیشه آنطور که فکر میکنیم نیست.
هیچ وقت اون نگرانی ها ودغدغه های پس ذهنم درست ازآب درنمیاد...
به شرط اینکه بدونم چطور زندگی کنم.
ومیدونی که به ما راه وروش درست زندگی کردن را نیاموختن!!
پس بدون که کائنات به شیوه مهرآمیزی از ازل تا ابدالآباد ازتو مراقبت می کند، چراکه فرزند محبوب کائناتی .براستی که چنین است.
![]()
![]()
![]()
گاهی یادمان می رود که خدایی هم هست






