بسم الله الفالق
شکافنده ای که بین دو چیز شکاف ایجاد می کند – کسی که ظلمت عدم را به نور وجود می شکافدو موجب خلق و جدا شدن موجودات می شود.
دلم نوشت:انتظار چیز عجیبی می کشی؟
عقلم گفت: از این زندگی چیزی بیشتر می خواهم.
دلم گفت: آه که دل دراین مسیر می ساید وعقل هم می ساید.
عقل می گوید: دلم چیزی می خواهد فراتر از آنچه بوده ام.
دل می گوید: دلت می خواهد؟ دلت به تو نگفت همانی باش که هستی .همانی باش که دوست داری؟
چرا گفت ؛ اما فاصله اش زیاده...فکرم به جایی قد نمیده ..انگار مثل سراب می ماند هرچه پیش تر میروم .دورتر میشود.این را عقل می گوید.
دل اما گفت: به تو نگفتم .به تو نگفتم از پس دلت مرو .هرچه فکرت می گوید انجام بده .تو حتی چارچوب زندگیت مشخص نیست .دیگر چه برسد به سقف وکفش!!
عقل اما با غصه می گوید: دلم پر است از این بگو مگوها!!اصل مطلب رابگو...راهی عظیم درپیش دارم.
دل با طعنه می گوید: تو همیشه جاهلی ..انّا عرضناالأمانه علی السموات والأرض والجبال فابین أن یحملنها وأشفقن منها وحملها الانسان انه کان ظلوماً جهولاً.(آیه 72سوره احزاب)
بی فکرتصمیم میگیری وبدون تصمیم درست عمل می کنی.کجای لوح هستی این جوری بوده؟
عقل با زاری می گوید:رهایم کن .از بس فکر کردم وبه جایی نرسیدم .گیجم !!هراسانم!!جرعه ای حقیقتم ده.
دل با نوازش می گوید: دل به دست بیگانه مده ای دوست با ما به از این باش که با دگرانی
دولت وفرزانگی ات همه به روراستی باخودت ،بادیگران وبا خدایت برمیگردد.همیشه این را درنظر داشته باش که دراوج عزت نفس ، خاکسار باشی.
توعقل شدی ومغرور از وجودت ..یک لحظه فکر کردی تواین سالهای همراهی جای توکجاست وجای من کجا؟
عقل این بار با تعجب می گوید: عقل سر منزل هستی است ودل طرب هستی است.
دل با حسرت می گوید: همه این را می گویند ولی نمی دانند که دل را گر به کار گیرند ،به هر دلی دیگر راه یابند و زمزمه سرود هستی در عقل سلیم توام با دلی سرشارازنبوغ است.نبوغی که تورا ازهیچ وارهد.پس اندکی صبر کن .توسن بی حوصلگی را نگهدار. درکجای دنیایی ؟چه می خواهی؟ ازدیگران ؟از خودت ؟از دلت ؟از عقلت؟بگوتا برایت فراهم شود.
*ما برآسمانها وزمین وکوههای عالم (وقوای دانی وعالی ممکنات)عرض امانت کردیم(وبه آنهانورمعرفت وطاعت وعشق ومحبت کامل حق یا بار تکلیف ونماز وطهارت یا مقام خلافت و ولایت وامامت را ارائه دادیم)همه از تحمل آن امتناع ورزیده واندیشه کردند تا انسان (ناتوان) پذیرفت وانسان( هم درمقام آزمایش واداء امانت ) بسیار ستمکار ونادان بود(که اکثرا به راه جهل وعصیان شتافت.)
*وقتی فکر می کنم چقدر ازحقیقت دورم .زمین با همه چرخیدنش بازهم گرد من می چرخد.
*عظمت خودرا دریاب تو همانی که خداوند بار امانت را به تو داد وتو با همان عظمت قبول کردی.پس باور کن خودت را.






